بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

7w4d - صدای قلب مهربونت

سلام عزیز دلمممممم سرباز امام زمانم امروز رفتیم سونو ... هم خودتو دیدم هم قلب مهربونت میزد ... همش فرار می کردی مجبور می شدیم بگردیم پیدات کنیم حیف که باباییتو خبر نکردن بیاد صدای قلبتو بشنوه تازه سمانه هم خونمون بود همرامون اومد اونم پشت در بود. کلی ذوقت کرد ... باباییتونم نمیتونست خنده شو جمع کنه اما خیلی هم عکس العمل خاصی نشون نداد البته همون لبخند خودش خیلی خاصه حالا میای خودت می بینی خلاصه کلی ذوقت کردم با اون نقطه قرمز که خانم دکتر گفتن قلبته وقتی صدای قلبتو شنیدم از خوشحالی فقط گریه می کردم واقعا فکر نمی کردم باشی خدایا شکرت . از حضرت زهرا س خواستم برام مادری کنن تا عمر دارم ممنونشونم تو رو سپرد...
4 بهمن 1395

هفت هفته و سه روز

سلام تمشک مامان ... یا به قول خاله فیروزهء همسری توت سفید شیرین کوچولو امروز آخرین امتحانمم دادم و تمام ... 10 بهمن هم میرم برای پروژه یه امضا و ان شاالله مشکلی پیش نیاد و تمام امشبم نوبت سونو گرفتم برای فردا 4:30 بعد از ظهر بی صبرانه منتظر دیدنت و شنیدن صدای قلب مهربونتم معجزه زندگیم امیدوارم این اتفاق بیوفته خدا برای من و باباییت حفظت کنه تا زمانی که لازم باشه برت گردونیم به خودش و در راه خودش خیلی دوستت دارم فسقلی   یا ارحم الراحمین ...
4 بهمن 1395

شروع هفته هفتم

سلام عدس قشنگم امیدوارم که خوب باشی دل مامانو که شور انداختی ... دیگه کاری نداری؟؟ دیشب رفتم خدمت خانم گلستان مقدم ، گفتن جواب آزمایش خیلی خوبه 22 دی عدد بتا 12408 بود، 25 دی 17876.34 ؛ با این آزمایش احتمال بارداری خارج از رحم حذف شد. دیگه اون نقطه سیاهچی بود توی سونوگرافی نمی دونم!   راستی امروز رفتم دانشگاه برای کلاس پروژه؛ استاد کارمو سخت کرد منم گفتم نمی تونم انجامش بدم باور کنید حالم خوب نیست نمی تونم راه بیوفتم عکاسی کنم دیگه! استادم فکر کرد کلا نمی خوام کار کنم گفت بهت 15 بدم خوبه؟؟ که بچه ها گیر دادن چته مگه؟؟؟ استادم گفتن اذیتش نکنید دوست نداره بگه منم ازش قبول می کنم . دیگه یکی از بچه ه...
26 دی 1395

تکرار بتا تیتر

سلام عزیز دردونه از سه شنبه ظهر به بعد دیگه خونی ندیدم ، همونطور که گفتم سونو مشکوک به بارداری خارج از رحم بود،( البته یه کیسه بارداری داشتم ، بجز اون) بخاطر همین خانم دکتر برام آزمایش بتا تیتر 48 ساعته تجویز کردن. یکیشو 4 شنبه دادم قرار شد دومیشو شنبه 25 دی بدم. ینی فردا همون روزی که قرار بوئد صدای قلبتو بشنوم نمیدونم فردا چه اتفاقی میوفته ، اگر جواب بتاتیتر به اندازه کافی افزایش نداشته باشه اون نقطه سیاه احتمال زیاد بارداری خارج از رحمه فردا هر اتفاقی که بیوفته امیدوارم به رضای خدا راضی باشم توکل به خودش ... پناه بر خدا ...
24 دی 1395

خون ریزی . روز دوم

سلام عزیزکم خیلی دلم گرفته ... برام دعا کن دیروز صبح که برای نماز پا شدم بازم خون دیدم ... دیواره های رحمم کم کم داره می ریزه امیدوارم به نرسه احساس می کنم خدا کم کم داره راضیم می کنه ازت دل بکنم ولی من هنوز امیدوارم درسته که اگه تو بری خیلی غصه می خورم ولی راضیم به رضای خدا ولی هنوز امیدوارم دیروز توی بیمارستان آزمایش بارداریم مثبت بود ، بتا تیتر هم 16940 ، سونوگرافی سن بارداری رو 5 هفته و 3 روز اعلام کرده بود ولی گفتن برای دیدن جنین زوده البته یه نقطه سیاه بالای سونو توجهشونو جلب کرده بود که دیگه کاری با خون ریزی و جنین نداشتن! میگفتن ممکنه کیست خارج از تخمدان باشه ، ممکنه هم بارداری خارج از رحمی باشه که نگر...
21 دی 1395

یا الله یا رحمن یا رحیم

سلام عزیز مادر امشب مهمونی بودیم خونه آقای جهاد خواستگار سمانه ، وقتی برگشتیم با همسری نشستیم یه مقدار زیتون سیاه که محمد آقا گرفته بودن خوردیم، بعدش رفتم دستشویی ، سعی می کنم ترشحاتم رو همیشه چک کنم؛ یه لکه خون تیره دیدم ترسیدم بهش توجه کردم فقط خون بود، بازم چک کردم یکم دیگه خون بود ولی نه رقیق . دیگه نیومد. اومدم بیرون وضو گرفتم دو رکعت نماز خوندم و زیارت عاشورا خوندم تو سجده ارباب رو به دل شکسته حضرت ابوالفضل قسم دادم ، به گلوی بریده حضرت علی اصغر قسم دادم رفتم دستشویی خون ندیدم اما هنوز می ترسم خدایا کنجدمو ازم نگیر به آبروی ائمه . به حضرت زهرا قسمت میدم ارمغانو ازم نگیر  به بابات نگفتم ؛ نگرانش نمی کنم ...
19 دی 1395

شروع 6 هفتگی :)

سلام کنجد مامااااااااااااااااااااان این یه هفته رو طاقت آوردم و برات ننوشتم اما هر لحظه ش باهات حرف زدم برات شعر خوندم برات قرآن خوندم باهم نماز خوندیم هیئت بردمت دو سه باری هم دانشگاهمون اومدی خلاصه کلی کیف می کنم از وجودت گفتم کنجد آخه تا امروز اندازه یه دونه کنجد بودی ، نصف یه دونه برنج واییییییییییییییی البته از فردا ان شاالله شروع میکنی به عدس شدن اما ما فعلا از همین کنجد خوشمون اومده بابایی کلی ذوقت می کنه ، همش میگه اینو بخور اونو بخور، کنجد گرسنه س! همراهم قرآن میخونه(قبلا دیر میرسیدم خونده بود ) ، توی نمازای سه نفره مون هوامو بیشتر داره توی رکوع یکم اذیت میشم خیلی طول نمیده اما تا دلت بخواد این مدت توی سجده ها...
19 دی 1395